محمد يوسف ناجى
29
رساله در پادشاهى صفوى ( فارسى )
وصىّ ظاهرى باشد ، هرچند ثانى نيز چنين است ، و اما ثانى در اهل اسلام و كفر هردو جارى است . پس تميز اينها به ايمان و اعمال هر يك ظاهر مىشود . و اين دو قشون ظلمت و نور تا ظهور قائم ( ع ) برپاست و باهم در جنگ و جدلند . پس از اين معنى غافل نباشند شيعيان سعادت مآل ، مثلا اگر پادشاه اطاعت نبى و وصى مىنمايد ، او را باز به منصب خود وامىدارند ، زيرا كه در هر مملكتى ناچار است از سركرده از برّ يا فاجر چنانچه دانستى . و اگر اطاعت نكند او را معزول و در عوض ديگرى را وامىدارد و اين پادشاهى را پادشاهى اختبارى گويند . مثل آنكه قوّهء جهل هرگاه در ملك بدن اطاعت عقل نمايد و محكوم حكم او باشد و فرمان پذيرد ، قوّهء جهل باز فرمان فرماى بدن است . اما به تدبير عقل كه زيادهروى نكند ؛ پس اين معنى را عدالت گويند و اگر خلاف اين باشد ، او را جابر و ظالم گويند . چنانكه در متعارفاث نيز اين سخن جارى است » . معناى سخن اخير اين است كه اگر پادشاه اطاعت از انبياء و اوصياء بكند مشكل حل خواهد شد ، درست مثل آنكه قوّهء جهل در بدن بايد اطاعت از قوّه عقل بكند . رسيدن به اين نقطه از راه روشنى قابل دستيابى است و آن اين است كه اين پادشاه يك « وزير صالح داناى عالم و متدينى » داشته باشد « تا مملكت را به نظام دارد و عدالت و ظلم را فهمد تا ظلم نكند و براندازد و عدالت نمايد و به احوال برايا پردازد » . نويسنده در اينجا به اين نكته مىرسد كه حاكم و پادشاه چگونه